تبليغاتX
نفس

نفس

این نفس فقط برای یه هم نفسه

داغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ غ

خدا

همه پیش عشقشون و من چی هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باید از عشق بنویسمو سختیاش

خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

کوشیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:5 AM  توسط هانی  | 

خداااااااااااااا کجا بودی پس؟

دارم داغون میشم با این همه غمی که دارم نمیتونم به کسی بگم که دارم چی میکشم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کجایی؟

چرا این کارو با ما کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 1:47 PM  توسط هانی  | 

همه چی تموم شد خیلی داغونم
+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 1:50 PM  توسط هانی  | 

نکته

 

 

 

دوستت دارم فقط همین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 9:11 PM  توسط هانی  | 

ای آدمها.................

 

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!              
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 9:19 PM  توسط هانی  | 

چرخش سال فقط یک شب یلدا دارد من بدونه تو هزاران شب یلدا دارم

 

 

آسمان رنگ شب یلدا گرفت

یاد تو آمد به قلبم جا گرفت

تا سحر غم با دلم هم خانه بود

از فراغ تو دلم دیوانه بود

یاد تو چندیست مهمانم شده

خاطراتت آفت جانم شده

هر چه می گویم سخن از یاد توست

در سکوت من فقط فریاد توست

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 3:16 PM  توسط هانی  | 

دوستت دارم

روزی هزارو صد دفه ، بگــم که مــی میرم بـــرات؟
اجازه می دی که بگــم حــرف تـــرانــه هام تویی؟
دلیـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــویی؟
اجــازه دارم به هــمه بگم کـــه تــــو مـــال مــنی؟
سـتارتم ایــنو مــی گه،کــه تو ، تـــو اقبال منــی؟
اجــــازه هست تـــا ته مـــرگ منتظر تو بشــینم ؟
تو رویــاهای صــورتیم، خودم روبـــا تــو بــبینم ؟
اجازه هست جار بــزنم بگـم چقــد دوست دارم ؟
بگـم مـی خوام بـخاطرت ســر بـه بـیابون بذارم ؟
اجــازه هسـت بــرای تـو از تـه دل دیـوونه شــم ؟
اجازه می دی که بگم همین روزای میای پیشم؟
اجازه هست عکس تو رو ، رو صـورت مــاه بزنم ؟
طـــلسم قــصه هامونو ، با داشــتن تو بشکــنم؟
اجازه می دی که شبا همش بیام تـو خـواب تو ؟
اون عکسی که باهم داریم جا بدمش تو قاب تو؟
اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره ؟
چشـمای عاشقم واست روزی هـزار بـار بـمیره ؟
اجازه می دی عشقمو همش بهت نشون بدم ؟
پیش زمین و اسمون واسه تو دس تکــون بـدم ؟
اجـازه مـی دی واسـه تـو قصـر طـلایی بسـازم ؟
بــا یـه صـدای مـخمـلی بـــرات لالایـی بسـازم ؟
اجازه می دی که فقط تـو دنــیا بــا تــو بــمونـم ؟
هر چی که عــاشقانه بـود به خـاطر تو بخـونم ؟
اجازه هست با بال تو پر بزنیم ، بریم بهشـت ؟
کاش نذاریم برنده شه،تو بازی ما،سرنوشـت ؟
اجـازه هست با افتخـار آهنگ ساز من بشـی ؟
تو فصل سـخت زندگـی باز گل نـاز مـن بشـی؟
اجازه هست پنـاه من گرمـی آغوشـت بشـه ؟
هراسمی جزاسـم خودم،دیگه فراموشت بشه؟
اجـــازه مـی دی پاییــزوپــر از تولــدت کنـــم ؟
بیـــامــو مــاه اذروپیشــکشـی خــودت کــنم ؟
اجازه هست؟بگوکه هست من همشودارم میگم
بــا تو بــه آسمون مــی رم بـا تـو یه ادم دیـگهم
اجـازه هستیه لحظه هم دیگه ازت جدا نشم؟
گولگـلارو نخـورم، محــو ســتاره ها نشــم ؟
اجازه می دی که بگم، مـن مال تو، تـو مـال من؟
من از توخواهش می کنم که زیر وعده هات نزن
اجــازه ی تــو دسـت تـو، اجـازه مـن دسـت تو
خنده ی من خنده ی تو ، شکست من شکست تو

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 5:21 PM  توسط هانی  | 

عاشششششششششششششششششششقتم

 

 

داستان زندگي من قصه اي است که متن آن وجود توست و پايانش نبود توست

 

خواندمت گل تا بدانی از همه دنیا سری

یک جهان گل دیده ام اما تو چیز دیگری

 

شايد زندگي آن جشني نباشد كه آرزويش را داشتي اما حال كه به آن دعوت شدي تا مي تواني زيبا برقص .

 

دستهای گرم تو مرا با عشق آشنا کرد
دشت سينه ات
امن ترين جايی است که ميتوانم
در آن بياسايم
نقش ها زده ام رنگ به رنگ
ميخواهم آن را بی دريغ به روح لطيف تو تقديم کنم
به تو که مهربانترين

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 9:54 PM  توسط هانی  | 

هزار بار دوست دارم

 

با چشای خیسم مینویسم

 

مرا از این که میبینی پزیشان تر چه میخواهی؟؟

از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی ؟؟

 

من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم

بیا این اوج،این پرواز این هم پر چه می خواهی؟؟

 

برای ادعای این عشق اگر این سینه کافی نیست

بیا این تیغ و شمشیر ، این هم سر چه می خواهی؟؟؟

 

مرا کافیست توان لبانت بوسه ای زخمی

از این ذهاک در خون مرده آهنگر چه می خواهی ؟؟؟

 

تمام ایم زل با خون رگهایم نثار تو...

بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه می خاهی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 2:40 PM  توسط هانی  | 

هزار بار دوست ارم

 

با چشای خیسم مینویسم

 

مرا از این که میبینی پزیشان تر چه میخواهی؟؟

از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی ؟؟

 

من از اوج نگاه تو به زیر پایت افتادم

بیا این اوج،این پرواز این هم پر چه می خواهی؟؟

 

برای ادعای این عشق اگر این سینه کافی نیست

بیا این تیغ و شمشیر ، این هم سر چه می خواهی؟؟؟

 

مرا کافیست توان لبانت بوسه ای زخمی

از این ذهاک در خون مرده آهنگر چه می خواهی ؟؟؟

 

تمام ایم زل با خون رگهایم نثار تو...

بگو دیگر عزیز من بگو دیگر چه می خاهی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 2:36 PM  توسط هانی  | 

عشق شراکت است

 

هیچ مذهبی قادر به رساندن تمامی ستاره ها به یکدیگر نیست ، چون

اگر چنین شود جهان به خلاء عظیمی تبدیل می شود و دلیل هستی اش

را ازدست می دهد .

هر ستاره و هر انسان ویژگی های خاص خودش را دارد . ستاره های

سبز ، ستاره های زرد ، ستاره های آبی و ستاره های سفید داریم ،

ستاره های دنباله دار داریم ، شهاب ثاقب و شهاب سنگ داریم ، سحابی

 و منظومه داریم .

آنچه از این پائین به تعداد عظیمی از نقاط شبیه به هم می ماند ، در

حقیقت میلیونها چیز متفاوت است که در فضائی فراتر از درک انسانی

گسترده اند .

والدین بسیاری به هنگام پیری ، فرزندانشان را از ارزانی کردن همان

عاطفه و حمایتی که در کودکی به آنها می کردند ، محروم می کنند .

بسیاری از همسران ، به هنگام بلا ، خجالت می کشند از همسر خود

کمک بخواهند . بدین ترتیب آبهای عشق نمی گسترند.

حرکت محبت آمیز دیگران را بپذیرید . بگذارید دیگران به شما کمک

کنند و به شما نیروی حرکت بدهند.

اگر این عشق را با خلوص و فروتنی بپذیرید ، می فهمید که عشق نه

دادن است و نه گرفتن . عشق شراکت است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 2:10 PM  توسط هانی  | 

زن = گوهر

 

 

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...

 دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

 می تواند تنها یك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است

 و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

 در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

 او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

 او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی....

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ....

 او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....

 او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 8:30 AM  توسط هانی  | 

هیچوقت زود قضاوت نکن

 

روزگاریست شیطان فریاد میزند      آدم پیدا کنید ,سجده خواهم کرد

هیچوقت زود قضاوت نکن

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و

تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او

فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله

از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.

نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک

بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش

کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو

پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که

خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...

وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان

روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار

دارد؟

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری

دارید ...

وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید

به خیریه شما کمک کنم؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 8:26 AM  توسط هانی  | 

فصل زندگی

دیشب تابستان تموم شد،

الان پاییزه؛

هوا شده کمی سرد برگ درخت می ریزه...

بیاید از امروز که اولین روز این فصل جوری باشیم که آخر فصل شمرده شیم نزارید یه جوجه ی سر گردون تو این فصل باشید.

تمام عشق را از عبورت در دلم چون کوچه لبریزم و من ...

آن برگ پائیزی که از عشقت نمی ریزم نمی ریزم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 8:59 AM  توسط هانی  | 

حقیقت

 

از باغ می برند چراغانیت کنند

تا کاج جشنهای زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تورا ابرهای تار

شاید بهانه ایست که بارانیت کنند

یوسف به رها شدن از چاه دل مبند

که می برند زندانیت کنند

ای گل خیال مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک سردی ارزانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 5:17 PM  توسط هانی  | 

اولین و آخرین مهربانی

  اینبار میان نوشته هایم نام تو را پررنگ تر نوشتم

پررنگ تر از رقص باران ،

پررنگ تر از غرش ابرها ،

پررنگ تر از آواز بادها

و پررنگ تر از هر...هر چیزو هر کس .

تو را قیاس با چیز و کس نیست . تو کجا ؟ ما کجا ؟ تو خالقی ، تو خدایی و بزرگی ؛ من مخلوقم ، من حقیرم و ضعیف . بزرگی تو را سزاست و بندگی مرا .

کمکم کن تا بتوانم حقت را دینت را که بر گردنم هست و تا ابد هم خواهد ماند را خوب اداء کنم .

بنده ام حقیرم و دردمند ، کوچک و ضعیف . با این دل دردمند آرزو می کنم باران رحمت الهی ات را هیچ گاه از من دریغ نکنی و نگذار از زیر سایه مهربانیت لحظه ای یک در هزار بیرون آیم .  

به تنهایییت قسم هیچ گاه تنهایم مگذار که بی تو هیچم.

اولین و آخرین مهربانی خدایا... ای اولین و آخرین مهربانی دستهایم را در اسکله ی تاریک ترس تنها مگذار و مرا که آرزومند گفتگو با توام در سحرگاهان نیاز بی کلمه رها مکن!

خدایا... عاشقی را حرف به حرف برایم معنا کن و چشمهایم را با نور ستارگان نامکشوف شستشو بده!

خدایا... استخوانهای تشنه و مشتاقم را با دریا آشنا فرما و انگشتان سرگردانم را به پیچک ها برسان تا در شبی بارانی به طرف خانه ات سرازیر شوم.

خدایا...

سوگند به تمام ناقوسها و گلدسته هایی که نام تو را بلدند

سوگند به ریشه هایی که با عشق تو گره خورده اند

سوگند به سکوتهایی که سرشار از صدای تواند

سوگند به شبها و روزهایی که نیامدند

هرگز تو را از یاد نخواهم برد   


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 5:14 AM  توسط هانی  | 

خدایا کمکم کن...

من مانده ام و یک برگه ی سفید ! یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی ....... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود ! در این سکوت بغض آلود قطره ی کوچکی هوس سرسره بازی می کند ! و برگه ی سفیدم عاشقانه قطره را به آغوش میکشد ! عشق تو نوشتنی نیست ...... در برگه ام کنار ، آن قطره ی اشک یک قلب کوچک میکشم ! که ناگهان صدایی را میشنوم که فریاد میزند .......................... وقت تمام است ... برگه ها بالا. می خوام عوض شم... می خوام موضعمو تو زندگی عوض کنم . می خوام بهترشم به هر نحوی ،به هر زحمتی ،حتی نا دیده گرفتن خودم و احساساتم و الایقم . می خوام هنوزم عاشق باشم ، اما اینبار یه عشق واقعی ، عشق به معبودم ، عشق به خالقم ، عشق به خدا ، می خوام عوض شم . یه تحول هم تو ظاهرم ، هم تو باطنم . هم تو تفکرم ، هم تو تدبرم . می خوام خوب باشم حتی اگه شده خودم نباشم . می خوام این ویرانه رو از پایه آباد کنم . گذشته مو فراموش کنم ، حال مو اصلاح کنم ، آیند ه مو درست بسازم . دوست دارم اینقدر عوض شم که همه به این تحول پی ببرن حتی شمایی که نمیبینیدم. دوستای گلم من کامپیوترم خراب شده نمی دونم کی درستش کنم تا یه مدت ؛می تونم بهتون سر بزنم ،اما، نمی تونم نظرمو تو وبلاگتون به ثبت برسونم. ازتون خواهش می کنم تو این مدت تنهام نزارید و به بهتر شدنم کمک کنید. با اشتیاق منتظر نظرات سبزتون هستم . تنهام نزارید.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 5:5 AM  توسط هانی  | 

بیدارم

 

با تو بودن برایم تمام ِ بودن است

 و بی تو بودن برایم ، تمام بودن

 

 

من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن ،

 دویدن سهم کسانیست که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند .

 

 

 

خدا به من زیستی عطا کن که در لحظه ی مرگ ،

 به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کردم ، سوگوار نباشم .

 

 

بی عشق پرنده پر پرواز ندارد.

بی عشق چشمه سرلبی بیش نیست ؛  کویر همیشه زرد است.

بی عشق تمام رویاها حباب روی آب هستند وبدون حضور تو عشق هم معنا ندارد.

بیا ، بیا و با آمدنت تمام سرابها و حبابها را به حقیقتی زیبا بدل کن ...

 

 

در کوچه های خیال و در محفل آرزوهایم نامت را رویایی تر از حس باران حک کردم .

در قلبی که هزاران بار مثل شیشه خورد شد ، اما گله از کسی نکرد .

ای تبلور نگاه عاشقانه آرام تر از نسیم صدایم بزن و این قلب بی قرار و شکسته را از یاد خدا لبریز کن تا فاصله ها را احساس نکنم .

 

 

نمیدانم چه نیرویی مرااز بروز احساساتم باز می دارد ...

درحالی که ایمان دارم تک تک سلولهای بدنم عشق تورافریاد می زنند ...

و قلبم . . .

با شنیدن نام وصدای توهمچنون قطره های باران که به شدت بازمین برخورد می کند ...

به سینه می کوبد ...

فکرم لحظه ای از عشق تو غافل نیست ...

و  . . .

همواره به دنبال جایی است که در آن حرف و نشانی از تو باشد ...

با این اوصاف دلم می خواهد لحظه ای هم به یاد این قلب عاشق باشی ...

که بهانه ای جز تو ندارد ...

قلب حقیرم را بپذیر و در گوشه کوچکی از دل دریایی ات بگنجان ...

و بدان ...

تا همیشه دلم برای باتو یکی شدن پرمی زند.

مرااز خودم برهان تا دنیایی ازعشق ویکرنگی برایت به ارمغان بیاورم ...

فرمان روای قلب عاشقم باورکن تویی مهربان دیروز...،

                                                                امروز...

                                                                             و فردایم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 2:38 AM  توسط هانی  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی

 

 

خدایا کفر نمیگویم،

پریشانم،

چه میخواهی تو از جانم؟!

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایهی دیوار بگشایی

لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر

عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟!

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 7:26 AM  توسط هانی  | 

بیا

 

اللهم عجل الولیک الفرج

 

انتظار

 

ای ظهورت آرزوی قلب تنهایم ، بیا

ای تو مضمون این دعاهایم ، بیا

در فراغت آرزوکردم برای دیدنت

ای که نامت گشته هر دم ذکر لبهایم بیا

شوق دیدارت شده هر روز و شب رویای من

ای تو هستی بهترین رویای شبهایم ، بیا

من برایت می فشانم بذر گل در باغ عشق

ای فدای تار مویت ، جان گل هایم ، بیا

می سرایم روز و شب در وصف تو ، هر دم غزل

ای تو ، تنها معنی بیت غزل هایم ، بیا . . .

 

 

بیا

 

ای نگاهت آشنا با ما بیا

بی تو این سینه پر از غم ها بیا

آتش غم ، شعله بر جان می زند

سوزد این آتش وجودم را ، بیا

گشته اشک دیده چون دریا ، بیا

سرد و بی روح است جان عاشقان

ای نگاهت ، افتاب ما ، بیا

 

اللهم عجل الولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 8:32 AM  توسط هانی  | 

نهایت من تویی

در این شب پر از سکوت ، واژه ها یاری ام نمیکنند ، کاش تو بودی تا سکوتی مرگبار
بر لحظاتم سایه نمی افکند ، کاش تو بودی تا در دریای مهربانیت غرق میشدم
تو زیباترین ترانه ام هستی . . .

 

در طلوع خورشید ، جاودانگی

در غروب ، انتظار

 

در آبی دریا ، پاکی

 

در سبزی برگ ، صداقت

 

در سیاهی شب ، پایداری

 

در آواز باد ، یک رنگی

 

در سکوت ، فریاد

 

و در تو نهایت را یافتم

 

بهترین من با من بمان.

 

تقدیم به او که در کنارم نیست اما حس بودنش به من امید زیستن داد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 7:30 AM  توسط هانی  | 

دیشبم باز مثل شبای دیگه خوابم نبرد.....

 

از همه ی داشته هایت که به آن می بالی

خدا

را جدا کن ببین چی داری ؟

به همه ی کمبود هایت که از آن می نالی

خدا

را اضافه کن ببین چی کم داری ؟

 

 

کاش می شد با تبسم سلامی کرد به تمام آنهایی که سلام را از یاد برده اند و شادی از لبهایشان وداع کرده است .

                کاش می شد ابرهای کینه را به کناری بزنیم و دلهای آبی و پاکمان را با مهربانی پیوند زنیم .

کاش می شد حرفهای تلخ و گوشه و کنایه ها را نشنیده بگیریم و زیباترین کلمات را برای هم زمزمه کنیم .

 

این چند وقت اصلا" حوصله ی آمدن به نت و نداشتم دوستای گلم ببخشید اگه نتونستم به وبلاگاتون سر بزنم.

 

دلم را به رنگ سبز دعا می کنم و آرزوهایم را در آبی آسمان ها می جویم و چشمانم را می بندم و از بن بستهای تاریک می گذرم .

خدای مهربان مرا به خلوتی برسان که چشم از تو بر ندارم و با تمام وجود صدایت می کنم و تنها تو را بخوانم .

مرا به خلوت خودت ببر،ببین که چگونه این کشتی شکسته در طوفان عاشقانه صدایت می کنم تا به ساحل عشق تو برسد .

در میان امواج خروشان خستگی ها و دلولپسی های دنیا به ساحل رحمت و امید تو دل بسته ام ،

 مرا یاری کن .

 

 

تقدیم به تو که برایم مهمی .....

 

* اگر باران بودم اینقدر می باریدم

                                     تا غبار را از دلت پاک کنم *

 

 

* اگر اشک بودم مثل باران بهاری

                                      به پایت می گریستم *

 

 

* اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را

                          تقدیم وجود عزیزت می کردم *

 

 

و اگر ...

عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت می خواندم

ولی ...

افسوس ...

که نه بارانم    نه اشک   نه گل

نه عشق

 

اما بدان هر چه هستم بدان دوستت دارم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 5:34 AM  توسط هانی  | 

خدا را شکر کنیم که ...

 

به یه مشکلی بر خوردم که باعث شد به این نکته فکر کنم...

وقتی  اون در بسته  رو با اون قفل بزرگ رو به روم دیدم باعث  شد به این فکر کنم ...

خدا را شکر کنیم که ...

از اینکه

حالا تمام چیزهایی که دوست داریم را در اختیار نداریم ،

خدا رو شکر کنیم .

چون اگر غیر از این بود ،

حالا باید به دنبال چه چیزی می رفتیم ؟

از اینکه حالا چیزی را نمی دانیم ،

چون اگر غیر از این بود  ،

حالا فرصتی برای علم آموزی و یاد گیری در اختیارمان قرار نمی گرفت .

از اینکه دوران دشوار و متلاطمی را گاهی تجربه می کنیم ،

خداوند را شکر کنیم .

چون اگر غیر از این بود ،

فرصتی برای روشد و تعالی پیدا نمی کردیم .

بابت محدودیتهای وجودمان،

خداوند را شکر کنیم،

زیرا آنها فرصتهایی طلایی برای پیشرفت و موفقیت به ما می دهند .

بابت خطا ها و اشتباهات خود ،

خدا وند را شکر کنیم،

زیرا آنها درس هایی ارزشمند به ما می اموزند .

هر زمان که خسته هستیم ،

خدا وند را شکر کنیم ،

زیرا خستگی به این معناست که ما تفاوتی را رقم زده ایم .

شکر کردن خداوند ،

کار دشواری نیست .

زندگی پر ثمر و غنی ازآن افرادی است که حتی بابت شکستها و مشکلات خود هم

خداوند را شکر می کنند .

بابت مشکلات زندگیمان خداوند را شکر کنیم تا آنها تبدیل موهبت های زندگی ما شوند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 6:54 AM  توسط هانی  | 

عین شین قاف

 

 

به نام خدا خالق انسان ُ

به نام انسان خالق غم ها ،

به نام غم ها به وجود اورنده ی اشك ها ،

به نام اشك تسكین دهنده ی قلب ها .،

به نام قلب ها ایجاد گر عشق و به نام عشق زیباترین خطای انسان

 

 

ای که دور از تو چون، مرغ پر شکسته ام
بی تو در باغ غم ، منتظر نشسته ام
می نویسم امشب از صفای دل
نامه ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه ها
تو طنین شعر عاشقانه ای
همچو روح شادی زمانه ای
تو بیا که بشکفد
به لبم ترانه ای

چه شود گر بدهی جواب نامه ی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بی ریا
که در آنجا ز خیال من نمی شوی رها
پس از این هم نپری به عشق دیگری تو را

می نویسم امشب از صفای دل
نامه ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه ها
تو طنین شعر عاشقانه ای
همچو روح شادی زمانه ای
تو بیا که بشکفد
به لبم ترانه ای

بگذار سر به سینه ی من تا كه بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید كه بیش از این نپسندی به كار عشق
آزار این رمیده ی سر در كمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بینمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شاید كه جاودانه بمانی كنار من
ای نازنین كه هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون كبوتری كه پرم در هوای تو
یك شب ستاره های تو را دانه چین كنم
با اشك شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب

                               “فریدون مشیری”

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 7:16 AM  توسط هانی  | 

بودن یا نبودن

 

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن ، ابتدای یک پریشانی است حرفش را نزن ،

 دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا ، دل شکستن کار آسانی است حرفش را نزن .

 

دلم گرفته بود...

 تا اون روزی که تو رو پیدا کردم ...

دلم گرفته بود ...

از آدمایی که می گن دوست دارم ...

اما معنیشو نمی دونن ...

از آدمایی که می خوان ماله اونا باشی ...

اما خودشون ماله تو نیستن ...

از اونایی که زیر بارون برات می میرن ...

اما ...

وقتی آفتاب میشه

همه چیز یادشون میره ...

اما تو با همشون فرق می کردی ...

تو خودت بودی ...

 

می دونید بدترین درد دنیا چیه ؟

.

.

به چشمهای خود دیدم که...

.

.

 بد ترین درد دنیا اینه که دیوانه وار عاشق کسی باشی که هیچ احساسی نسبت بهت نداره .

 

نامرد

تور سفید رو سرت پیرهن مشکیه ِ من ِ

الهی خوشبخت ولی عشقت همیشه پیشَم ِ

گفتی که مال هم می شیم دنیا رو می سازیم با هم

سفره ی عقدت پیش روم مرد غریبه جای من

ستاره های آسمون تاج سرت عروس خانم

برای بار سوم ِ بگو بله دیگه تموم

ببین که امشب منو تو مثل قدیما گریونیم

تو اشک شوق می ریزی و منم واسه پریشونیم

چه خوب که ماه شدی ولی ماهی برای دیگرون

به یاد من نیوفتی که گذشته آب از سرمون

ستاره های آسمون تاج سرت عروس خانم

برای بار سوم ِ بگو بله دیگه تموم

 

عمیق ترین درد ِ زنگی مردن نیست ، بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او محبت بیاموزی .

عمیق ترین درد ِ زنگی مردن نیست ، بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمهاست .

عمیق ترین درد ِ زنگی مردن نیست ، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگیست .

عمیق ترین درد ِ زنگی مردن نیست ، بلکه نا تمام ماندن قشنگ ترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سر انجام برسانی .

 پس عمیق ترین درد ِ زنگی مردن نیست .

هیچ وقت آرزوی مرگ کسی رو نکن ! حتی بدترین کس زندگیت !

چون مردن تنها روشی که یه انسان رو به آرامش ابدی می رسونه .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 6:15 AM  توسط هانی  | 

پدر

 این پست تقدیم به ....

 

 پدرم ...

 

که عشق به همسر و فرزندانش را در خستگی به خانه آمدنش ُ به چشم دیدم.

پدرم روزت مبارک.

 

که بودآمد و رفت و کسی نفهمیدش

چه کرد او که بشر چون خدا پرستیدش

چه کرد وصله های آن گیوه های پاره ی او

فلک ندید کسی را به گرد تقلیدش

خدا که گفت علی هست سوره اخلاص

خدا که گفت علی هست عین توحیدش

چو دید مزه او را کسی نمی فهمد

به شاخسار زمین دست برده و چیدش

خلاصه خسته شد از نور او دل خفاش

علی الصباح پلیدی شکست خورشیدش

به آسمان نکند حذف شهره آبتری

همین که هست زمین را ابوتراب ترین

 

 

علی علیه السلام و زیبا ترینها:

زیبا ترین ولادت : تنها کسی که در خانه ی خدا به دنیا آمد . اوست .

زیبا ترین نام : بنا به روایات متعدد ُ نام علی مشتق از نام خداست .

زیبا ترین معلم : علی تربیت شده ی دست ژیامبر (ص ) بود .

زیبا ترین سخن : به تعبیر بسیاری از بزرگان ُ نهج البلاغه برادر قرآن کریم است .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 2:39 AM  توسط هانی  | 

قصه مون...

 

دل من روی زمینه دل تو ، تو آسمونه

انقدر دوست دارم من که فقط خدا می دونه

 

بیا عهدی ببندیم ببینیم کدوم یک از ما

 

تا ته جاده ی دنیا بر سر عهدش می مونه

 

بعضی قلبا بی ستارن یه ستاره هم ندارن

شاید ستارهاشون مثله ما تو کهکشونه

 

بر جای غرور بلندن که دارن به ما می خندن

کاش با هم بریم یه جایی که بر خلاف شهرمونه

 

یادمه پرسیدم از تو تا کجا می شه با هم بمونیم؟

 

گفتی این که دست ما نیست بذارش پای زمونه

 

چه بباری ، چه بتابی ، چه بخندی ، چه بخوابی

عزیزم چه فرقی داره واسه اون که شد دیوونه

 

نکنه بری یه روزی با یه قایق از کنارم

 

 واسه دلم نذاری نه اشاره نه نشونه

 

می دونم یه جای این عشق خستگی کار می ده دستت

مرغ عشقمون رو آخر می کنه بی آشیونه

 

من می دونم چی شد ، نمی شه بگذرم از تو

شاید اون موقع ببارم تا شاید بیای به خونه

 

خلاصه فقط می خواستم قصمو رو گفته باشم

 

می دونم که آخر عشق با خدای مهربونه

 

دل من فکر شو کرده که صبور و با وفا شد

کاش دل تو هم صبور شه این روزا اگر بتونه

 

دیگه حرفی نیست عزیزم بجز اشکی که می ریزم

 

کاش بپرسی راز عشق واز گلای ناز پونه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 7:52 AM  توسط هانی  | 

آرزو

 

 

دیشب لیلة الرغائب بود ، شب آرزو

تنها آرزوی من توبودی فقط تو

 

مهربانم ای خوب ....

 

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که این

جا بین آدم هایی که همه سرد و غریبند ،

با تو ، تک و تنها با تو به تو می اندیشد

و  کمی ، ...

دلش از دوری تو دلگیر است ...

مهربانم ای خوب ...

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش

 به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بزرگ ، هر کجایش هستی ، به

سلامت باشی و دلت همواره

محو شادی و تبسم باشد ...

مهربانم ای خوب ...

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که دنیایش

را ، همه هستی ورویایش  را ، به شکوفایی

احساس تو پیوند زند

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو ،  تک و

تنها با تو ،

به خدا بسپارد ....

یک نفر هست که با تو تک وتنها با تو

پر از اندیشه ی شعر است و شعور !

پر احساس و خیال است و سرور !

مهربانم این بار یاد قلبت باشد...

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

وبه یادت ، هر صبح بوته ی سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار تو را

با دلی سبز و پر از آرامش

راهی خانه ی خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 6:8 AM  توسط هانی  | 

نیمه شب

 

تقدیم به او که برایم مهم است به اندازه ی . . .

 

 

ماه را مهمان دریا می کنم

صد گره با دست تو وا می کنم

دور تر از چشم شور دیگران

عشق را تنها تماشا می کنم

گر تو مهمان دل تنگم شوی

عشق را تصویر فردا می کنم

دست در دست نگاهت می دهم

با تو با دنیا مدارا می کنم

یک سبد شادی برایت می شوم

صبح را با تو تماشا می کنم

سوی مهتاب غزل پر می کشم

با تو شعر را مداوا می کنم

 

 

الان همه خوابند تو خونه ی ما اصلا" کل شهر خوابه ، بچه که بودیم می گفتند شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره اما حالا که من بیدارم بازم آقا پلیس بیداره ؟ من یکی دوباره تو حیاط رفتم هوا تقریبا" خنکه . خیلی سعی کردم از مشغله فکری که دارم رها شم ولی نشد که نشد . مثل بقیه  شبای قبل و طبق معمول بازم من خوابم نبرد .من دچار یه حس خیلی عجیبم . . . سرم یه ذره درد می کنه اتاق تاریک تاریکه صدای جیرجیرکها هم خاموشه مثل اینکه اونها هم خوابشان برده . . .حتی دیگر جیک جیک جوجهایم را هم نمی شنوم .

  من چرا نخوابیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شاید این سوالی باشد که فردا خواهران مهربانم با آن من را باز خواست می کنن . دارم به این فکر می کنم الان هر کس به طرز خاص خودش خوابه ، یکی درآغوش معشوغه اش ساعت بی سرو صدای شب رو سر می کنه ، دیگری در منزل دانشجویی الان با چندین کتاب اطرافش روی یکی از اونها خوابش برده ،  کمی آن طرف تر طفل بی سر پرستی در گوشه پارک ، کمی آن طرف تر در شهر سربازی از ترس آمدن پاسبخش یا مسئول شب پادگان پلگهاشو باز نگه داشته . یا پزشکی در اتاق عمل  . . .

ولی من چرا مثل شبهای دیگرم باید بیدار باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من که نه از پاسبخش حساب می برم نه از مسئول شب و نه پزشکم پس چرا بیدارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دانم دچار یه حس عجیب شده ام ، حسی که با ابهام زیادی همراه است .

خدایا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه جا خاموش است ، ستارگان زیبا تر می نمایند ، تاریکی غلیظ است ..............

من دنبال روزنه امیدی روشن می گردم ، شاید نیابم .....

ستاره ی من إإإإإإإإإإإإإإإإإإإإ نمی دانم با چه وصفی حالم را برایت بازگو کنم نمی دانم با چه واژه هایی درون آشفته ام را روی دایره بریزم بی شک واژه ها قاصرند . این دل شب این سکوت محض و این حس غریب ، به نظر این حس و حال به شیدایی نمی ماند ؟

ستاره ی من إإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإإ کاش که خورشید طلوع نکند تا من چشمک زدنت را به نظاره بنشینم و بدون هیچ هراسی از خورشید سوزان ساعت ها پای دلبری تو بنشینم و آتش درونم را شعله ور نمایم .

 

به تو تقدیم می کنم تمام احساسات درونم را که مشتاقانه تو را طلب می کند .

به تو تقدیم می کنم لحظه لحظه های دلتنگی ام را که به وسعت تمام روز هایی است که بی تو سر کردم .

به تو تقدیم می کنم عشقم را که در تپشهای قلبم و اشتیاق چشمانم همیشه منتظر یافتمت .

این ارزشمند ترین هدیه من به توست 

 گوشه ای از قلبت پناهش ده و با خورشید مهربانیت نگهبانش باش .

 

تو را من چشم در راهم . . .

 

تو را من در چشم در راهم شبا هنگام

که می گیرند در شاخ " تلاجن "سایه های رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی مزاهم

                                    تو را من چشم در راهم . . .

شباهنگام ، در آن دم ، که بر جا ،

درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی ،

گرم یادآوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم

                     تورا من چشم در راهم . . .

                                         تو را من چشم در راهم . . .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 4:50 AM  توسط هانی  | 

حقیقت ؟

 

به همه ی دنیا بگو نگاهه تو سهم منه هر جای دنیا که باشی دلم برات پر میزه

 

 

آهای با توام

اره با خود تو

چرا این جوری نگام میکنی ؟

زود باش بگو ببینم ...

 واسه بدست آوردن عشقت حاظری چی کار بکنی ؟

حاظری دل چند نفرو بشکنی تا دل اونو نشکنی ؟

حاظری تو زندگیت به خاطرش قید کیارو بزنی ؟

حاظری تو زندگی به خاطرش قید چیارو بزنی ؟

این جوری نگام نکن

زود باش جواب حرفامو بده...

حاظری فرهاد بشی بیستون بکنی ؟

یا مجنون شی حلقه به گوش کعبه شی ؟

یا می خوای همین جوری بشنی و وب منو تماشا کنی تا دستی دستی عشق تو ازت بگیرن؟

پا شو تلاش کن و برو هرچه بی ستون بر سر راهت می بینی بکن تا شیرینت بفهمه که فرهادش واقعا" فرهادِ و از بی ستون کندن واهمه ای نداره.

تو زمانی که ما الان داریم توش زندکی می کنیم عشق حرف دل هر جونی شده .

هر کسی رو می بینیم یه جوری عاشقه

انواع آشنایی ها

*  خیابونی

* تلفنی

* اینترنتی

* ...

واقعا" عشق واقعی چه جوری باید آغاز بشه ؟

چه جوری باید ثابت بشه ؟

چه جوری باید پایدار باشه ؟

واقعا" دوام این عشق ها چقدر است ؟

چه قدر یه نفر می تونه خودشو اسیر این عشق ها بکنه ؟

چه قدر معنای دوست داشتن تو این عشق ها واقعی ؟

چه قدر طرف مقابل می تونه قلبشو اسیر کنه ؟

کدوم یک از دو طرف واقعا" از قلبشون مایه می زارن ؟

کی دروغ می  گه ؟ کی راست می گه ؟

از کجا باید بفهمیم سر کاریم ؟

یا سر کار گذاشتیم ؟

واقعا" سّر این دوستی ها چیه ؟

نهایتش چی میشه ؟

هوسه  ؟ یا نفسه ؟

چقد ردوام می یاره ؟

آخرش جدایی ؟ یا وصال ؟

اگه جدایی باشه طرفین چقدر ضربه می خورن ؟

کدوم بیشتر ؟ کدوم کمتر ؟

اگر وصال باشه ...

واقعا "چه قدر می تونیم به عشق های این دوره ایمان بیاریم؟

 

  

با امتحان ؟

* مریم این شماره علی بیا واسم امتحانش کن .

علی هم بی خبر از این بچه بازی

در جواب تلفن مریم : نه خانم محترم شرمنده من یه G F  دارم که تمام قلبم به خاطر اون میتپه

علی هم از دروغی گفته خودشم خندش می گیره

لطفا" دیگه مزاحم من و عشقم نشید

 

حالا اگر بر عکس

 

مریم امروز یه شماره ی نا شناس بهم زنگ زد نمی دونم از طرف  علی بود یا مهدی یا افشین  کسافتا هنوز بعد این همه مدت به من شک دارن

نمی دونن که من زرنگ تر از اونام

فقط به شماره هایی که می شناسم جواب می دم

وای چرا

واقعا" چرا بعضی ها با این کاراشون هیچ حرمتی واسه ی عشق قا ئل نمی شن ؟

بی حرمتی حتی به خودتون ؟

همه چیزو به بازی می گیرن

عشق واقعی خیلی مقدسه

خیلی مقدس

عشق اگه عشق باشه

امتحان کردن نمی خواد

خودش به مرور امتحانشو پس می ده

خداوندا این عشق را که مایه هوس بازی و بازیچه ی دست بعضی ها قرار گرفته رو حفظش کن

خدا نزار بعضی ها با فریب نه دیگری بلکه خودشان در دروغ دوست داشتن ، این حس مقدس و آلوده کنن تا یه عاشق واقعی مجبور باشه واسه اثبات عشقش بی ستون بکنه.

واقعا" چه قدر شناخت عشق واقعی تو این زمونه دشوار شده ؟

با شما ام شمایی که برای هیچ چیز ، هیچ حرمتی قائل نشدید حتی حس خودتان .

لطفا" با احساس خود صادق باشید فقط همین .

 

 

قربون آدمایی که تو دریای مردونگی غرق میشن ولی از پل نامردی رد نمیشن

خداودنا این حقیر خواهش مندتم که نزاری عشقم این عشق مقدسم بازیچه قرار بگیره

خدا بزار عشقم پاک باشه تا ابد

خدا جون حسمو پاک کن

  

 

 

چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرات دوست داشتن دارند،

نه اراده ی دوست نداشتن ،

نه لیاقت دوست داشته شدن ،

و نه متانت دوست داشته نشدن ،

با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند.

 

 

همیشه ابرها میبارن اما همه عاشق ستاره ها میشن،

 مواظب باش چشمک ستاره گریه ی ابرو از یادت نبره

 

قبل من...

اندیشه کنان از خود می پرسم

قبل من چه کسی نام تو را صدا کرده است؟

چه کسی بغض تورا میفهمید؟

چه کسی با خنده ی خود به تو جان میبخشید؟

با خودم میگویم قبل من چه کسی با تو سخن می گفت؟

چه کسی راز دل تنگ تو را میداند؟

آن زمان که هوای چشمان قشنگت ابری بود، بر دامن کدامین صحرا می باریدی؟

من نبودم چه کسی همدم شب های بلندِ تو بود؟

چه کسی شب همه شب بر سرسجاده دعامی کرد تا که سالم باشی؟

چه کسی نذر خود با کبوترهای رضا بابت رفع بلا از سر تو ادا می کرد؟

چه کسی قول وفایت می داد؟

چه کسی از تو، تو را می خواست؟

من لایق دنیای کدامین هستم ؟            آری با خود می اندیشم

بعد من ...

اندیشه کنان از خود میپرسم!

بعد من چه کسی نامت را صدا خواهد کرد؟

چه کسی بغض تورا میفهمد؟

چه کسی با خنده ی خود به تو جان میبخشد؟

با خودم میگویم بعد مرگم چه کسی با تو سخن میگوید؟

چه کسی راز دل تنگ تو را میداند؟

آن زمان که هوای چشمان قشنگت ابریست، بر دامن کدامین صحرا خواهی بارید؟

من نباشم چه کسی همدم شب های بلندت باشد؟

چه کسی شب همه شب بر سرسجاده دعا خواهد کرد تا که سالم باشی؟

چه کسی نذر خود با کبوترهای رضا بابت رفع بلا از سر تو ادا خواهد کرد؟

چه کسی قول وفا خواهد داد؟

چه کسی از تو، تو را خواهد خواست؟

چه کسی لایق دنیای من است؟            آری با خود می اندیشم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 6:7 AM  توسط هانی  |